تبلیغات
در حصار ذهن - برخورد نزدیک از نوع...
دوشنبه 23 آبان 1384  11:11
توسط: یاشار
نوع مطلب: داستان کوتاه ،

بازم یه داستان کوتاه و بازم تکراری! (شماره ی دوم نشریه ی پرواز)

تا بعد.


برداشت اول:
«وقتی نمودار تابع را بر حسب x رسم می كنیم، می بینیم كه موجهای سینوسی حاصل از تغییرات آلفا...» اه! خسته شدم. چقدر تند تند درس می ده. من كه هیچ چی نفهمیدم. اصلا ولش كن. پس كی می خواد درس رو تموم كنه تا بریم ناهار. مردم از گشنگی. نخیر، مثل اینكه حالاحالاها سركاریم. استاده رو جو گرفته و فكر می كنه الان داره تو MIT درس می ده. جون استاد بی خیال! بیرونو كه نگاه می كنم ، مثل همیشه چند تا دانشجو رو می بینم كه دارن با هم راه می رن و حرف می زنن. لابد برای آینده نقشه می كشن. تو این ترم جدید، تعداد پروانه ای های دانشكده خیلی بیشتر شده. نمی دونم با این درسها دیگه چطوری حس و حال ... واسشون می مونه! بعضی از ورودی ها هم كه دیگه شورشو در آوردن، بابا لااقل می ذاشتین خستگی راه از تنتون در ره بعد! بی خیال، حوصله ی دردسر ندارم. این دو تا دختره كه جلو نشستن چقدر وراجی می كنن! سرم رفت. استاد هم كه بزنم به تخته خیلی حواسش جمعه. بازم موبایل دختره زنگ زد. امروز بار سومه. نمی دونم این دختره این قدر مهمه یا كه چی؟! اِ... این چی بود؟ یه موش گنده! چقدر بامزه بود. موشه داره می ره طرف دخترا. الانه كه كلی بخندیم. استاد هم كه غرق در درس دادنه و اصلا حواسش به این طرف نیست. ولی نه! این دختره این قدر مشغول حرف زدنه كه اصلا موشه رو نمى بینه. یه خورده برو جلو دیگه! ای ول عجب موش با حالیه! رفت طرف كفش دختره، داره بند كفششو مى جوه! آها... خیلی جالبه كه دخترا همیشه واسه جیغ كشیدن و بالا و پایین پریدن یه انرژى نهفته دارن! استادو نگاه كن. هنوز نمیدونه چى شده. بهترین فرصت واسه تعطیل كردن كلاسه، پس "خسته نباشین!"
برداشت دوم:
«وقتی نمودار تابع رو بر حسب x رسم می كنیم، می بینیم كه موجهای سینوسی حاصل از تغییرات آلفا...» عجب استاد جو گیریه ها! لابد فكر می كنه هممون داریم گوش می كنیم. بی خیال جزوه، بعدا از یه جایی گیر میارم. امروز دیر از خواب پا شدم و نتونستم زیاد به سر و وضعم برسم، اعصابم خورده! بیرون ژینوس داره با دوستش قدم می زنه. صد دفعه بهش گفتم با این یارو نگرد، سر كارت گذاشته ولی اصلا گوش نمی ده. وااای! بازم بغل دستیم شروع كرد به چرت و پرت گفتن! از انواع لوازم آرایشی جدیدی كه اومده تا آخرین خبر های دانشكده! واسه خودش یه پا بی بی سیه! منم كه قاعدتا نباید كم بیارم و یه سری خبر ها رو رو می كنم. اه! بازم این موبایل زنگ زد. نمی دونم كدوم ... شماره ی منو گیر آورده و هی زنگ می زنه، امروز دفعه ی سومه. حیف كه منتظر تلفن دوستم هستم و نمی تونم موبایلو خاموش كنم! بازم این دختره شروع كرد. حوصله‌م سر رفته، استاد هم كه ول كن نیست. چرا هیشكی یه خسته نباشین در نمی كنه! این چیه!؟ وای چه با مزه، یه موش داره با بند كفشام بازی می كنه! الان بهترین فرصت برای تعطیل كردن كلاسه! یه جیغ خفن می كشم و تا می تونم كولی بازی در میارم! استاد بیچاره هاج و واج به من نگاه می كنه! تو این هیر و ویر یكی خسته نباشین میگه و كلاس تعطیل می شه! همون طوری شد كه می خواستم!
برداشت سوم:
«وقتی نمودار تابع را بر حسب x رسم می كنیم می بینیم كه موج های سینوسی حاصل از تغییرات آلفا...» بعد از ده سال تدریس دیگه همه ی این جمله ها رو از برم. بازم طبق روال این 10 سال من شدم متكلم وحده و غیر از یكی دو نفر، بقیه تو عالم خودشونن. یكی داره ورق های جلوشو خط خطی می كنه یا داره بیرونو نگاه می كنه، یا یكی داره با بغل دستیش پچ پچ می كنه. فكر می كنن كه من حواسم نیست ولی ما خودمون یه عمر دانشجو بودیم. ولی حالا دیگه دوره زمونه عوض شده... بازم موبایل یكی زنگ می زنه. صد دفعه گفتم سر كلاس موبایل خاموش! ولی كو گوش شنوا. یادش بخیر! قدیما استاد عزت و احترامی داشت دانشجو از استادش حساب می برد و حرف آخر همیشه حرف استاد بود٬ ولی حالا... آی! كی بود جیغ كشید؟! داشتم سكته می كردم، یكی نیست بگه دختر مگه مرض داری؟! اِ اینا كجا دارن می رن؟ به خدمت همشون می رسم، بذار آخر ترم بشه!
برداشت آخر:
صد دفعه به این زن گفتم، باغ به این قشنگی و با صفایی چه عیبی داره كه گیر دادی باید از اینجا بریم؟! ولی بازم حرف خودشو می زد. پاشو تو یه كفش كرد كه باید بیایم اینجا. می گفت اینجا كلاس داره! تو فامیل پز می دیم كه تو دانشگاه زندگی می كنیم! كلاس بخوره تو سرمون فعلا كه داریم از گشنگی می میریم. اینجا كه هیچی واسه خوردن پیدا نمی شه، جز تیكه های گچ و كاغذ مچاله شده و خود كارای تموم شده... یه بار خواستم برم اونجایی كه ظهر همه ی این آدما می رن، ولی نزدیك بود دمار از روزگارم در بیارن. می گن آدمها میان اینجا كه درس بخونن، یعنی درس خوندن این شكلیه؟! ولی به هر حال آدم های اینجا خیلی از آدم های خونه ی قبلی مون شیك و پیك ترن. همشون هم یه چیزی دارن كه هی بوق بوق می كنه! ایناها این یكیش!
زیر اون صندلی یه چیز قرمزی داره وول می خوره. چقدر شبیه ماكارونیه! بذار مزه مزه اش كنم ببینم... آآآا!! چه خبرته! مگه دراكولا دیدی؟! من چه می دونستم این ماكارونیه مال توئه. اصلا نخواستیم بابا. اِ! اینا كه همشون دارن می رن. یعنی اینقدر از من ترسیدن؟! بعضی وقتها در عین كوچیكی میشه كارای بزرگی كرد. نمی دونم اینو كی گفته بود!

   


نظرات()   

در حصار ذهن

ای خوشا سرو که از بند غم آزاد آمد