تبلیغات
در حصار ذهن - دمپایی
شنبه 29 مهر 1385  11:10
توسط: یاشار
نوع مطلب: داستان کوتاه ،

بعد از دو ماه حس و حال آپدیت کردن رو پیدا کردم.... بی هیچ مقدمه ای این داستان کوتاه رو داشته باشین تا بعد:


دمپایی


به پشت روی زمین افتاده بود و دست و پا می زد... مدتی بی حرکت موند و بعد با یه حرکت برگشت رو شکمش... به هر زحمتی بود خودشو کشوند بغل دیوار... سعی کرد خودشو بالا بکشه، ولی یه کم که بالا می رفت دوباره به زمین می افتاد... نتیجه ی همه ی تلاشهاش فقط تولید صداهای چندش آور بود...
دیگه تحملم تموم شد، رفتم دمپایی رو برداشتمو لهش کردم. بیچاره به خاطر مسمومیتش بدجوری زجر می کشید. یکی باید خلاصش می کرد. نمی دونم چرا دلم به حالش سوخت. رو جعبه ی سم نوشته بود سم سوسک کش سریع. فکر نمی کردم اینقدر زجرش بده.
اما به هر حال باید می مرد. کسی که تو محیط اطرافش تاثیر خوبی نداشته باشه یعنی مفید نیست، و کسی که مفید نباشه همون بهتر که اصلا نباشه. درست عین خودم. یه مدت طولانیه که مفیدترین کارم این شده که هیچ کاری نکنم. از صبح تا شب دیوارارو نگاه می کنم و از شب تا صبح سقفو. دیگه حتی حوصله ی خودمو هم ندارم.
حتما از خودتون می پرسین که چه مرگمه؟ شاید فکر کنین که شکست عشقی خوردم، شایدم ورشکسته ام، یا نهییلیستم؟ یا نه، اصلا یه دیوونه ی عوضی. چه فرقی می کنه؟ مهم اینه که دیگه نمی خوام به این زندگی لعنتی ادامه بدم.
راهشو خوب بلدم. یه جعبه قرص خواب آور قوی خریدم که باهاش به یه خواب درست و حسابی برم. یه خواب بدون مزاحمت و ترس و نگرانی و .... یه خواب بدون بازگشت! روش کم دردیه، قبلا چند بار رو قهرمانای داستانام امتحانش کردم! آره خوب... قبلا یه چیزایی می نوشتم، اما هیچ وقت نویسنده ی خوبی نبودم، خودم می دونم!
فقط کافیه همه ی این قرصارو با هم بخورم و بعد روی تختم دراز بکشم. آها... فقط خدا کنه که زودتر خوابم ببره... پلکام دارن سنگین میشن... راستی نکنه که خواب ببینم؟ هیچ دوست ندارم دوباره تصویری از این زندگی بی معنی بیاد جلوی چشام. خوشم نمیاد هیچ کدوم از آدمایی رو که می شناسم دوباره ببینم... نه، اصلا نمی خوام هیچ آدمی رو ببینم...
... این که همون سوسکیه که لهش کردم... داره دست و پا می زنه... دمپایی رو ورمی دارم و میرم سراغش. می خوام بزنم لهش کنم... ای وای! این چرا داره قد می کشه... چقدر بزرگ شد... شده اندازه ی یه غول درست و حسابی... الانه که بزنه لهم کنه و انتقامشو ازم بگیره!... نه! داره قاه قاه بهم می خنده... چی؟... بهم گفت تو سوسک هم نیستی!... بعدشم گذاشت رفت... یعنی منظورش چی بود؟... مثه همه ی آدمای دور و برم تنهام گذاشت... کاشکی منم یه سوسک بودم!...
چشمامو باز می کنم... سرم بدجوری گیج میره... پس چرا قرصا اثر نکردن؟... چشام سیاهی می ره... نکنه قلابی بودن؟... گلوم بدجوری می سوزه... بهتره پاشم برم یه لیوان آب بخورم... همه چی دور سرم می چرخه...
چشمامو باز می کنم... افتادم کف زمین... باید بلند شم... نمی شه، بدجوری احساس ضعف می کنم... خودمو می کشم طرف دیوار... دستمو می کشم به دیوار تا بلند شم... نه... خسته شدم... نفسم داره به شماره می افته...
کاشکی یه نفر با دمپایی پیداش بشه...

   


نظرات()   

در حصار ذهن

ای خوشا سرو که از بند غم آزاد آمد