تبلیغات
در حصار ذهن - زمانی...
یکشنبه 12 تیر 1384  02:00
توسط: یاشار
نوع مطلب: ادبی ،

اول از همه٬ یه متن ادبی کوتاه ....


زمانی سبز را دوست میداشتم. زمانی که آسمان آبی بود. روزگاری که می شد آواز چلچله را با سبزی چنار پیوند داد. زمانی که صفا به سادگی باد مرا در آغوش می کشید. وهرکس را سلامی بود می دانستم وفا با اوست... آری! ... زمانی سبز را دوست می داشتم.
زمانی که دنیایم کوچک ولی صمیمانه بود. دورانی که گلهای محبوبم نرگس بود و زنبق. محبت را بازاری بود بس گرم. عشق را رنگ و بویی مقدس بود. حرفها را حرمتی بود و زندگی را فرصتی... آه! ... زمانی سبز را دوست می داشتم.
اما زمین چرخید و زمان رفت. و تلاطم امواج زندگی سبز را شست و با خود برد. آسمان صداقتش را به تاریکی فروخت. و چلچله قفس را به شاخ چنارش ترجیح داد و رفت. اجنبی ها صمیمیت را از سرزمینم تبعید کردند و وسعتش را به کینه آتش زدند. حال دیگر باد وحشیانه شعر نفاق را بر سرم فریاد می زند. دنیا دیگر مسموم گناه است. چندی است نفرت نفس محبت را بریده است. عشق مرد و از آن جز کالبدی متعفن نمانده است. حتی در باغچه ام نیز بجز خرزهره چیزی نمی روید. دیگر سلامها و لبخندها هم یا از سر کینه اند و یا برای سودجویی. حرفها را حرمتی نیست و زندگی را فرصتی... یادش بخیر! ... زمانی سبز را دوست می داشتم.

   


نظرات()   

در حصار ذهن

ای خوشا سرو که از بند غم آزاد آمد