تبلیغات
در حصار ذهن - چند تا شعر از گذشته...
یکشنبه 12 تیر 1384  03:00
توسط: یاشار
نوع مطلب: شعر ،

اینم چند تا شعر قدیمی از خودم...


کوچه
آسمان تاریک است
رد کوچه تا نهایت خیس است
گریه یک نوزاد
پدری می‌خندد
باز هم یک غنچه می‌شکفد
در میان کوچه خانه‌ای شادان است
زندگی در کوچه باز هم می‌ماند
در بهار یک گل
کوچه هم می‌خندد.

 

با نگاهی به تمام تن این کوچه پیر
رد گلهایی را می‌بینی
که در آن روئیدند
که در آن بالیدند
که در آن زندگی خویش را ساخته‌اند
و نمی‌دانی که این کوچه پیر
رشد صدها گل زیبا را به عمرش دیده است
و به روئیدن صدها غنچه گل خندیده است
کوچه همواره به‌جاست
کوچه در طول زمان بیدار است
ولی افسوس که گل باقی نیست
ولی افسوس که گل می‌خشکد
کوچه از خشکیدن گلها غمگین نیست
چون که هر شاخه گلی که خشکید
خوب یا بد ؛ زشت یا زیبا
اثری ؛ رایحه‌ای از او به جا می‌ماند
کوچه این را می‌داند
ولی افسوس که گل نادان است.

 

آسمان تاریک است
رد کوچه همچنان بارانی است
خنده‌ای از ته دل
خانه‌ای می‌گرید
باز هم شاخه گلی می‌شکند
در میان کوچه خانه‌ای می‌گرید
زندگی در کوچه باز هم می‌ماند.
شاخه‌ای گل خشکید
نوبت بعدی کیست؟


سلام!
سلامم را پاسخی نمیگویی؟
ای که از دیدنت جان تازه‌ای می‌گیرم
سلامم را پاسخی نمی‌گویی؟
روزها تمامی احساس خود را جمع می‌کنم
و آنرا در یک جمله خلاصه می‌کنم
تمامی احساسم را به سلامم پیوند می‌زنم
تا با دیدنت سلامت دهم
تا با همین سلام تمامی احساسم را نشانت دهم
شبها را با این فکر سپری می‌کنم
که چگونه این سلام را به زبان آورم
تا با گفتنش لحظه‌ای بیشتر ببینمت
و فردا را با این امید آغاز می‌کنم
که تو را خواهم دید
و به تو سلامی گرم خواهم کرد
ولی افسوس!
سلامم را پاسخی نمی‌گویی!


گل بهاری

در انتظار دیدنت هستم
ای گلی که روییدنت بهار را به همراه دارد
و ای کاش با دیدنت کمی آرام بگیرم
ولی
هر بار که می‌بینمت عطشم برای داشتنت بیشتر می‌شود.
در انتظار بهار می‌مانم
بهاری که در سبزی و طراوتش
می‌توانم با تو بمانم
و دل بی‌قرارم را کمی آرام کنم.
افسوس!
افسوس که نمی‌آیی
و بهار را با خود نمی‌آوری
اما من در انتظار دیدنت می‌مانم.


تو کیستی؟
آنگاه که در میان قاب پنجره
منتظر دیدن باران بودم،
تو را دیدم.
آنگاه که در فضای سبز جنگل
منتظر شنیدن صدای پرندگان بودم،
صدای تو را شنیدم.
آنگاه که در میان بوستانهای رنگارنگ
منتظر بوییدن گلهای بهاری بودم،
بوی تو را احساس کردم.
و آنگاه که در میان برفهای سفید و مخمل گون
منتظر احساس سرمای زمستان بودم،
گرمای تو را احساس کردم.
تو کیستی؟!
تو کیستی که زیبایی قطرات باران،
به تو می ماند.
که صدای دلنواز چکاوکها
به صدای تو شبیه است.
و رایحه سرمست کننده گلهای بنفشه
به بوی تو می ماند.
و سرمای تمامی زمستانها
مرا به یاد گرمای وجود تو می اندازد.
تو کیستی که گویی
تمامی لحظات عمر من با تو سپری می شود.
آری با تو! ای همیشه باقی.


تا بعد بدرود...

   


نظرات()   

در حصار ذهن

ای خوشا سرو که از بند غم آزاد آمد