تبلیغات
در حصار ذهن - کابوس
جمعه 4 شهریور 1384  03:08
توسط: یاشار
نوع مطلب: داستان کوتاه ،

«"نه! ....تورو خدا ولم کنین... نمی خوام بمیرم.. من هنوز آرزو دارم... رحم کنین! منو نکشین!" اینا جملاتی بود که با عجز و لابه فریاد می کشیدم. اما اون مردای سیاه پوش اصلا اعتنایی نمی کردن. "تو گناهکاری. باید به سزای اعمالت برسی!" اینو یه صدایی از تو تاریکی با تحکم و خونسردی خاصی گفت. عرق سردی تموم بدنمو پوشونده بود. می خواستم فریاد بزنم که آخه برای چی؟ مگه من چی کار کردم! ولی نمی تونستم. به طرز مسخره ای احساس می کردم دیگه خیلی دیر شده. آره! دستی دستی داشتن منو می کشتن. ولی نه، من نمی خواستم بمیرم.... منو کشون کشون رسوندن لبه ی پرتگاه واز اون بالا پرتم کردن تو تاریکی... و بعد در حالی که داد می زدم نــــــــــــــه! از خواب پریدم.... همش همین بود!»
«نگران نباش پسرم! همش یه خواب بوده! مثله اینکه تو این چند روزه خیلی بهت فشار اومده!»
هه! فشار؟! آخه تو چه میدونی تو این چند روز به من چی گذشته! «ولی پدر! باور کن من بی گناهم! این بلاهایی که سرم اومده اصلا حقم نبوده! اینه که از همه بیشتر خوردم می کنه!»
«گفتم که، نگران نباش! من حرفتو باور میکنم! تو هم باید ایمانتو حفظ کنی و بدونی که خداوند همیشه حامی بی گناهاست! بیا پسرم! بیا با هم دعا بخونیم!»
«ولی پدر مقدس...!». چاره ای نبود. باید اطاعت می کردم! در حالی که با کشیش دعا می خوندم حس می کردم که چقدر این لحظات کند می گذره.
یه دفعه در باز شد و یه تپه گوشت متحرک اومد تو! «بسه دیگه فرانسیس! بیا بریم، دیگه وقتشه!»
کشیش با عجله دعا رو تموم کرد و در حالی که بهم خیره شده بود، گفت : «خوب دیگه فرانسیس! برو! یادت باشه چی گفتم. شجاع باش و ایمانتو حفظ کن! خدا رو به یاد بیار و بهشت موعودشو!»
نمی دونستم چی بگم. سری تکون دادم و اومدم بیرون. یه نفر دیگه هم بیرون منتظرم بود. دو تایی دوطرفمو احاطه کردن و با هم راه افتادیم. تو فکر حرفای کشیش بودم. باید ایمانمو حفظ می کردم. ولی هر چی جلوتر می رفتیم، احساس می کردم قدمهام سست تر میشه.
«نه! من نمیام!». تپه ی گوشت بازومو محکم گرفت و گفت : «شجاع باش فرانسیس! احمق نشو!». بازومو از دستش بیرون کشیدم و داد زدم : «نه! ولم کنین! من نمی خوام بمیرم!» اصلا اون کشیش چی می دونست، اونو که نمی خواستن بکشن! دو تایی منو محکم گرفتن و به زور به جلو کشیدن. داد زدم : «نه ولم کنین! من بی گناهم! من کسی رو نکشتم! نمی خوام بمیرم.... ولم کنین!». خدایا! پس کجایی! مگه نه این که حامیه بی گناهایی؟ یا نکنه اون کشیشه دروغ می گفت؟ «التماس می کنم... خواهش می کنم... رحم کنین! منو نکشین!» «با این کارا فقط کار خودتو سخت تر می کنی!» ........ نکنه.... نکنه بازم دارم خواب می بینم!
خدایا! پس این کابوس کی تموم میشه؟!

   


نظرات()   

در حصار ذهن

ای خوشا سرو که از بند غم آزاد آمد