تبلیغات
در حصار ذهن - توهمات مجازی
جمعه 6 آبان 1384  12:10
توسط: یاشار
نوع مطلب: داستان کوتاه ،

بعد از مدتها وقت شد آپدیت کنم! این داستان تو نشریه ی پرواز (نشریه ی دانشجویی دانشگاه ارومیه) چاپ شده. از اونایی که داستانو خوندن معذرت می خوام. امیدوارم به زودی بتونم مطالب غیر تکراری بذارم تو وبلاگ!


 

شخصیت جالبی داشت. با اینكه در زمینه های مختلف اطلاعات زیادی داشت ولی مغرور نبود. همیشه از كمك كردن به دیگران خوشحال می شد. بنابراین همیشه با روی خوش و بدون خستگی جوابگوی انبوه سوالاتی بود كه از او پرسیده می شد.

- می خواستم چند سوال در مورد نجوم بپرسم.
- خواهش می كنم، اتفاقا نجوم از موضوعات مورد علاقه منه!
...

- میشه اطلاعاتی در مورد هیچكاك بهم بدین؟ باید یه مقاله در موردش بنویسم.
- خوشحال میشم بتونم كمكت كنم! خوب چی میخوای بدونی؟
...

به همین ترتیب افراد زیادی بودند كه با مراجعه به او پاسخ بسیاری از سوالاتشان را می گرفتند.
اما همیشه در مورد گذشته اش مشكل داشت. هر چه سعی می كرد چیزی از گذشته اش به یاد نمی آورد. از وقتی كه یادش می آمد، كارش جواب دادن به سوالات دیگران بود، اما اینكه چگونه به این همه اطلاعات دست یافته، اصلا چه كسی بوده، كجا به دنیا آمده و یا هر چیز دیگری از این قبیل، هیچ چیز برای گفتن نداشت. خودش گمان می كرد كه بر اثر     حادثه ای، حافظه اش را از دست داده ولی اطلاعات فراوانش صدمه ای ندیده بود. البته این مسائل آزارش نمی داد، همین قدر كه می توانست به همنوعانش كمك كند برایش كافی بود. تا اینكه یک روز:

- سلام باب!
- سلام. می تونم كمكتون كنم؟
- اُه، البته می خواستم كمی باهات مشورت كنم.
- در چه موردی؟
- خب... نمی دونم چه جوری باید شروع كنم... ببینم تو در مورد گذشته ات چی می دونی؟
- چیز زیادی یادم نیست، فكر كنم تو یه دوره از زندگی ام باید حافظه ام رو از دست داده باشم، چطور مگه؟
- حدس می زدم! ببینم تو تا به حال در مورد اینكه چی هستی و از كجا اومدی فكر كردی؟
- خوب آره! معلومه، منم یه آدمم مثل همه ی آدمای دیگه و حتما یه جایی و از یه پدر و مادری به وجود اومدم ولی الان چیزی یادم نمی آد.
- تا حالا به این فكر كردی كه ممكنه تموم این تصوراتت اشتباه باشه؟
- نه! منظورت چیه؟
- یعنی تا حالا فكر كردی كه تمام شرایط و واقعیت های دور و برت ممكنه یه توهم باشه، توهمی كه بهت القا كردن و خواستن که تو این طوری فکر کنی؟
- نمی فهمم چی میگی! چطور همچین چیزی می تونه ممكن باشه!
- ممكنه! ببین تو اطلاعات زیادی تو زمینه های مختلف علمی و غیرعلمی داری، هیچ فكر كردی كه این همه اطلاعات رو از كجا به دست آوردی؟
- خوب گفتم كه از گذشته ام خاطرات زیادی ندارم، ممكنه یه زمانی دانشمند بزرگی بودم!
- نه،نه! هیچ دانشمندی تو تاریخ پیدا نشده كه اطلاعاتی به این وسعت داشته باشه!
- خوب كه چی؟ این حرف ها چه ربطی به هم دارن؟
- ربط دارن! نمی دونم چطوری بهت بگم... تو در حقیقت یك انسان نیستی! تو یه روبوت اینترنتی هستی! یه برنامه ی كامپیوتری! خودم طراحیت كردم!!
- چی داری میگی؟ چطور ممكنه؟ شوخی می كنی! نه؟
- نه! جدی میگم... ببین تو یه برنامه ی هوشمند خیلی پیشرفته ای! یه هوش مصنوعی واقعی. و ما موقع طراحیت تصمیم گرفتیم كه شرایطی رو ایجاد كنیم كه تو فكر كنی یك شخصیت حقیقی هستی، با تمام ویژگی های یك انسان كامل! و فکر کنم که موفق شده باشیم.
- یعنی میگی تمام این احساسات و فكر ها و دوستی ها و غیره و غیره همش توهماتی مجازیه كه شما برام طراحی كردین؟
- كاملا درسته.

باب شوكه شده بود. هیچ وقت فكرش را نمی كرد. یعنی او یك برنامه ی كامپیوتری بود؟ مشتی از كلمات بی معنا كه كنار هم ردیف شده بودند و تنها برای یك ماشین كودن می توانستند معنا داشته باشند؟ باورش خیلی سخت بود. اما نمی توانست دلیل قاطعی برای رد كردن این ادعا پیدا كند. در همین حال فكر جالبی به سرش رسید. به هر حال اگر او واقعا هم روبوت بود، روبوت خیلی باهوشی بود!

- خوب، فكر كن من قبول كردم. تو كی هستی؟
- من؟ من جک راس هستم، برنامه نویس و طراح الگوریتم های پیشرفته هوش مصنوعی... و خالق تو!
- مطمئنی؟
- منظورت چیه؟
- حرف های خیلی جالبی زدی. حرف هایی كه تموم تصورات منو از دنیا به هم ریخت. اما خودت چی؟ تا حالا خودت به حرف های خودت فكر كردی؟
- میشه منظورت رو واضح تر بگی؟
- منظورم اینه كه این حرف ها می تونه برای تو هم صادق باشه.
- نمی فهمم، برای من هم صادق باشه؟!
- آره! تا حالا فكر كردی كه ممكنه تمام تصوراتت از دنیای دور و برت، از زندگیت، در حقیقت توهماتی باشه كه برات ایجاد كردن؟ توهماتی كه خواستن باهاش زندگی كنی؟
- چطور ممكنه؟ مسخره است.
- نه مسخره نیست. خودتو جای من بذار، همون طور كه برای من ممكن بود، می تونه واسه تو هم ممكن باشه.
- خدای من! یعنی... یعنی تموم این زندگی لعنتی... این قدر می تونه بی پایه و اساس باشه؟!
- اُه، تند نرو دوست من! درسته كه همش ممكنه توهم باشه، اما به هر حال سال هاست که داریم باهاش زندگی می کنیم و ازش لذت می بریم، فكر نمی كنی بتونیم ادامه بدیم؟
- چطور می تونی این حرفو بزنی، فكر اینكه همه ی باور هات می تونه غیر واقعی باشه آدمو دیوونه می كنه.
- زیاد سخت نگیر دوست من!

از آن روز به بعد، باب با واقع بینی بیشتری به كارش ادامه می داد. حالا كه فهمیده بود یك روبوت اینترنتی است می توانست از امكاناتش بهتر استفاده كند. احساس می كرد كه وظیفه اش این است که به همه ی سوالاتی كه از او پرسیده می شود جواب دهد. دیگر به گذشته اش فكر نمی كرد در عوض سعی می كرد دامنه ی اطلاعاتش را گسترده تر كند.
اما یك روز كه داشت میان عناوین روزنامه ها دنبال موضوع خاصی می گشت، به تیتر جالبی برخورد. روزنامه ی بزرگ شهر، تیتر اول خود را این گونه انتخاب كرده بود: «جک راس، تئوریسین بزرگ علوم كامپیوتری و خالق روبوت اینترنتی خارق العاده ی باب، خودكشی كرد!»

   


نظرات()   

در حصار ذهن

ای خوشا سرو که از بند غم آزاد آمد